تبليغاتX
Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Angel and Memorial tickers بلـــــــــفی و لــــــــی لـــــــی بیت

خاطــــــــــرات تـــــــــــلخ و شــــــــــیریــن یه عــــــــــــــروس

سلام

وای نمی دونید یکشنبه یه عالمه تایپ کردم و تا خواستم ثبتش کنم پیغام خطا میداد تا ظهر سعی خودمو کردم و آخرش بیخیالش شدم، الانم اصلاً حوصله دوباره نوشتن اونهمه حرفو ندارم فقط مختصر براتون توضیح میدم:

یادتونه اون روزی رو که پست گذاشتم که خنده از ته دل می خوام؟!!! همون روز زنگ زدم به پویا و بهش گفتم تا ظهر یه سوژه پیدا کنه برای خنده، اونم قبول کرد، ظهر که رفتم دنبالش گفت که سوژه رو پیدا کرده و من با هول بهش گفتم که زودتر بهم بگه، اونم گفت که موتور سیکلتشو که تازه ۱ ماه بود برای کارهای مغازه خریده بودش رو دزدیدند!!!! دهنم باز موند و خنده تو دهنم خشک شد، فهمیدم که خواستم نامعقول بوده و حتماً ناشکری کردم !!! پویا زنگ زد به دوستش که کارمند نیروی انتظامیه و موضوعو بهش گفت، مختصر بگم که عصر روز بعد دوستش بهش زنگ میزنه و میگه که واقعاً شانست خیلی خوبه و موتورت پیدا شده!!!!! ولی بدون چرخ و کاربراتور و باطری، ولی خب همینم غنیمته به خدا!!!!اصلاً باورمون نمیشد به این زودی پیدا بشه، دیگه مطمئن شدم که حکمتی تو کار بوده و خدا فقط می خواسته بهمون نشون بده که به اون چیزی که داریم راضی باشیم و به کسایی فکر کنیم که همین خوشبختی رو که ماداریم رو هم ندارن چه برسه به اینکه آرزوی خنده داشته باشن!!!

روز پنج شنبه هم بسکه بابای پویا زنگ زده بود که بیاین شهرستان تصمیم گرفتیم که بریم، جاری اولی هم زنگ زد که منم می خوام بیام، هیچکی نبود بهش بگه تو که هفته پیش رفتی بذار ما با راحتی بریم و برگردیم واسه چی مزاحم میشی؟!!!خودتون می دونید که چقده فضول تشریف دارن و تو تمام کارهای ما دقیق میشه؟!!! اتفاقاً سوژه خوبی هم پیدا کرد برای اینکه با آب و تاب بره تعریف کنه برای دیگران.  وقتی رسیدیم شهرستان فهمیدیم بله مادرشوهر و پدر شوهری رفتن مراسم هفتم یکی از آشناهای خیلی دورشون و برای شام نمیان، خب اینها که می خواستن برن واسه چی به ما گفتن بیایم؟!!!

من از وقتیکه حامله شدم بینهایت حساس شدم و بخاطر کوچکترین چیز اعصابم بهم میریزه، وقتی اینجوری شد یه کم ناراحت شدم، آخه یه چند بار دیگه هم این اتفاق افتاده و ما اومدیم خونه مادر شوهری اما اونها نبودن، خب ما هم که نمیریم خونشونو ببینیم میریم که همه دور هم جمع باشیم، چشمتون روز بد نبینه طی همین اعصاب خوردی منم گیر دادم به فندق که داشت به قول خودش مقشهاشو می نوشت، آخه از وقتی رفته پیش آمادگی یه وقتهایی بهشون سر مشق میدن، بهش گیر دادم که چرا کج می نویسه؟!!! اصلاً دست خودم نبود اینقده بهش گیر دادم که پویا عصبانی شد و باهام دعوا کرد و منم بیشتر گیر دادم طوریکه بالاخره یه کم با هم بحث کردیم اونم جلوی جاری که تو دلش ذوق کرده بود، جونم براتون بگه که تعطیلات آخر هفته رو برای خودمون زهر کردیم بیا و ببین!!!

بعداً که بهش فکر میکردم باورم نمیشد بخاطر یه موضوع بی اهمیت اونم جلوی دیگران مخصوصاً جاری فرصت طلب این اتفاق افتاده باشه؟!!!! تو پستی که قبلاً نوشته بودم و نشد که بذارمش با تمام جزئیات نوشته بودم.

بعد از این اتفاق پیش خودم گفتم خدایا غلط کردم خنده از ته دل نخواستم، گریه از ته دلم بهمون نده!!!

دیروزم رفتیم جشن، آخه از طرف اداره داداشم یه جشن برای دانش آموزان ممتاز ادارشون گذاشته بودن که به منم گفت برم، خوب بود روحیم عوض شد، دستش درد نکنه داداش عزیزم.

هفته ۱۴ بارداری رو هم تو ادامه مطلب میذارم برای کسایی که دوست دارن بدونن!!!


ادامه مطلب
+ تاريخ سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت نويسنده بلفــــــــی |

سلام

امروز زیاد حالم سر جاش نیست، نه اینکه اتفاق خاصی افتاده باشه نه!!! ولی حوصله هیچ چیز و ندارم، دلم برای از ته دل خندیدن و بیخیال همه چیز بودن تنگ شده، می دونید الان چند وقته من و پویا با همدیگه از ته دلمون نخندیدیم؟!!!

خودتون در جریانش هستین که من با پویا هیچ مشکلی ندارم، پویا مرد خوبیه مهربون و وظیفه شناس، هر چیزی رو که خواستم برام فراهم کرده و تا اونجایی که تونسته احتیاجاتمون رو برآورده کرده، با وجود خستگی ولی تقریباً همیشه با روی خوش اومده خونه و با تمام وجود با فندق بازی کرده و قصه های جورواجور براش تعریف کرده و باهاش سرو کله زده، تازگیها هم که فندق خان سفارش قصه میدن و آقا پویا با اون ذهن خلاقش براش قصه تعریف کرده، مثلاً به پویا میگه امشب باید یه قصه برام بگی که توش گرگ و کلاغ و خروس باشه باور کنید یه قصه هایی جور میکنه و بهش میگه که تموم این حیوونها توش باشن و تازه، هم سر و ته داشته باشه قصش و هم یه درس آموزنده، بهش گفتم باور کن اگه نویسنده قصه کودک میشدی حتماً موفق بودی با این خلاقیت، باور کنید من که نمی تونم اینجوری باشم!!!!

ولی با تمام این حرفها اینقده گرفتار زندگی شدیم که وقت نمیکنیم مثل زمان نامزدی و اوایل زندگی بشینیم کنار هم و بگیم و بخاطر یه موضوعات کوچیک از ته دلمون بخندیم، البته من می دونم که هیچ وقت مثل اون زمان که مسئولیتی به دوشمون نبود و فارغ از همه چیز بودیم نمیشه ولی یه وقتهایی هنوز میشه از ته دل خندید!!!

دیشب می خواستم بزنم زیر گریه، دلم خنده می خواد ولی سوژه ای هم پیدا نمیکنیم واسه قاه قاه خندیدن!!!!

تورو خدا پیشنهادی، راهی ، چیزی ندارین بگین لااقل از این حالت یکنواخت در بیایم؟!!!

پنج شنبه هم رفتیم تولد خواهر زادم خوش گذشت، آخرشم وقت نکردم برم براش کادو بخرم و پول بهش دادم.

من تا به حال فکر میکردم تو دوران حاملگی هرچی بیشتر ماهی بخوری بهتره ولی دیروز که تو اینترنت گشت میزدم چند جا دیدم که زیاد ماهی خوردن هم خوب نیست واسه اینکه جیوه داره!!!!! برام خیلی جالب بود!!!!

پویا داره کم کم فندقو آماده میکنه برای اینکه بهش بگه داریم بچه دار میشیم، تا به حالم موفق بوده آخه فندق فعلاً پذیرفته که یه نی نی جدید بیاریم براش!!!

کاش پویا عصرها خونه بود.

 

+ تاريخ دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت نويسنده بلفــــــــی |