تبليغاتX
PitaPata - Personal picturePitaPata بلـــــــــفی و لــــــــی لـــــــی بیت

خاطــــــــــرات تـــــــــــلخ و شــــــــــیریــن یه عــــــــــــــروس

سلام گوگوریها چطور مطورین؟!

همین پیش پای شما از آزمایشگاه اومدم رفتم آزمایش کامل که دکتر برام نوشت، دیروزم سونومو نشونش دادم گفت همه چیز خوب و عالیه، در مورد کیست ازش سؤال کردم گفت ابعادش خیلی کوچیکه و ما تو دوران حاملگی این کیستها رو درمان نمیکنیم خودش خود بخود کوچیک میشه و از بین میره، یه شربت سانستول هم برام نوشت از همون شربت سه گوشها که برای بچه ها می نویسن!!!!

پویا این چند روزها حسابی مشغول بنایی هستش آخه داریم اگه خدا بخواد خونمونو به یه جایی میرسونیم البته پول زیاد نداریم فقط تا جایی که سقفهامونو بزنیم می تونیم پیش بریم، ولی سقفهارو که بزنیم یه کم دلگرم میشیم و میبینیم که خونمون یه کم شکل گرفته تا به تو کاریهاش برسه.

پدر شوهری هم خیلی کمکمون میکنه گفتم که کامیون داره و باهاش برامون مصالح ساختمانی میاره و دیگه کرایه ماشین نباید بدیم خوب همین خودش خیلی به نفعمونه خدا خیریش بده.

پنج شنبه تولد خواهر زادمه نمی دونم چی براش بگیرم دختره و ۹ سالشه لطفاً راهنمایی.

یکی از دوستان به اسم مهسا تو پست قبل برام کامنت گذاشته و از مشکلش گفته و کمک خواسته والا من زیاد نمی تونم راهنماییت کنم عزیزم آخه اگه بخوای یواشکی برین و عقد کنین فکر نمیکنم کار عاقلانه ای باشه تا جایی که می تونین مامانشو راضی کنین، چون ممکنه شما کار خودتونو بکنید ولی این تو ذهن مادر شوهرت می مونه و بعدها ممکنه برات مشکل پیش بیاد، به نظر من این راهکاری که گفتی رو بذار برای آخرین مرحله که دیگه هیچ راهی برات نمونده باشه، این دلیل نمیشه چون خواهر شوهری و برادر شوهریت این کارو کردن شما هم انجامش بدین، ولی با اینحال خودتون بهتر از هر کسی می دونید که چه کاری درسته و چون از من خواسته بودی تا اونجایی که تونستم راهنماییت کردم.

از دوستای عزیز هم خواهش میکنم اگه می تونن این دوست عزیز رو راهنمایی کنن تا بهترین راه رو انتخاب کنه!!!

اینم کامنتهاش تا بتوید راهنماییش کنید:

دوشنبه 11 آبان1388 ساعت: 15:21 توسط:مهسا

سلام خوبی بلفی جونم؟
مواظب نینیت باش.باهاش حرف بزن .خوب میفهمه.
منم به مشکلی مثل مشکل تو رو دارم.با این فرق که مال من نامزدم و چون پدرش فوت کرده.مامانش نمیزاره ازوداج کنیم.
میگه من میخوام پسرش و ازش بگیرم.به خدا دارم سعی میکنم باهاشون جور شم اما گاهی جوری میسوزوننت که تا 2 ماه سمت خونشون دلت نمیخواد آفتابی شی.جدیدا میگه:همین طوری خوبه مگه چی کم دارین؟که میخواین ازدواج کنین.
مامان بنده خدامم میگه:پس کی عروسی میکنین؟
دارم دیگه کلافه میشم.نمیدونید چقدر اذیت میکنه.کم پیش میاد برم خونشون و اشکام در نیاد و برگردم.
دو تا خواهراشم بدتر مادر رو شارژ میکنن.
جایی رسیدم که میخوام نامزدیم و بهم بزنم.کمکم کنید لطفا

سه شنبه 12 آبان1388 ساعت: 16:2 توسط:مهسا

سلام بلفی جونم
نوشته هام و خوندی دیدم.
کاش یه چیزیم میگفتی یه راهنمایی که بتونم کمی آروم شم.
پیش خودمون بمونه میخوایم 2 تایی خونه بگیریم و شاید کم کم یواشکی البته همراه خونوادم دور از چشم مامانش ع ق د کنیم.
هیچ وقت دوست نداشتم این طوری شه.اماانگاری.....
اینم بگم یه خواهر شوهرم و یه برادر شوهرمم همین کارو کردن یعنی مخفیانه عقد کردن.بعد یه مدت اومدن به مادر شوهرم گفتن.
امیدوارم متوجه عمق فاجعه شده باشید.
راستی به دلم افتاده خدا این دفعه یه دخمل نازنازی بهت میده.
من نرسم واسه همین اگه کاری داشتی کمکی از دستم بر میومد بگو.

 

عکس زیری رو ببینید این خارجیها تشت حموم و لباس مامان و شامپو و صابونشونو با رنگ چشم بچشون ست میکنن!!! ببینید چه هارمونی قشنگی.

+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت نويسنده بلفــــــــی |

سلاااام صبحتون پر از زیبایی انشاالله Hello

این دو روزه خوش گذشته که ؟! به من که خیلی خوش گذشت آخه پویا خونه بود و به همه کارهای عقب افتادم رسیدم، حالمم خوب شده فندقم خوب شده فقط یه کم سرفه میکنه، مرسی از لطف همه شما عزیزانم که احوالمو می پرسین.

سه شنبه بالاخره رفتم سونو گرافی و نی نی کوشولومو دیدم، دکتر سونو گفت سالمه و همه چیز طبیعیه البته هنوز جوابشو نبردم پیش دکترم، ۱۱ هفته و ۳ روزم سن حاملگیمه، ولی توی جواب سونو نوشته که در تخمدان راست تصویر یه کیست به ابعاد ۳۸در  ۴۸میلیمتر دیده شده ولی دکتره گفت همه چیز خوبه!!!! به نظر شما با این ابعاد کوچیک می تونه چیز مهمی باشه؟!!!فردا میرم پیش دکترم و سونو رو نشون میدم.

این هفته نرفتیم شهرستان به پویا گفتم بذار یه وقتهایی که تو بیکاری تو خونه باشیم و به خودمون برسیم، البته اونم حقشه بعد از دو هفته کار پشت سر هم بخواد خونوادشو ببینه ولی هر چی بگم قبول میکنه و از خودش بخاطر ما میزنه عزیزم.Heart Smile خیلی هم هوامو داره.

از وقتیکه رفت و آمدمونو با جاری اولی قطع کردم و دیگه بهم زنگ نمی زنه باور کن آرامشم چند برابر شده دیگه نه حرف، حرف کشی میشه و نه من الکی حرص می خورم، ارتباطمون در همون حدیه که بریم خونه پدر شوهر و اونجا چند کلمه با هم حرف بزنیم کاش از همون اول اینکارو کرده بودم،  از اون روزی که زنگ زدم به پیمان و همه چیزو گفتم دیگه جاری بچه هامونم دعوا نمیکنه!!!!کاش زودتر این کارو کرده بودم.

از یکی از اقوام شنیدم که جاری جدیده پشت سرم گفته که بلفی چقده اعتماد به نفس بالایی داره و چقده با مادر شوهر راحته برعکس من که اینقده از مادر شوهر می ترسم اون خیلی راحت برخورد میکنه، میگم اگه می خواست به قول خودش مثل من راحت باشه و نترسه دیگه چه کارها میکرد جلوشون؟!!! بعدشم گفته که من فکر میکردم بلفی خیلی مغرور باشه ولی خیلی دختر خوبیه!!! خدا رو شکر از دستم راضیه.

یه خبر خیلی بدم دارم اونم اینکه یکی از آشناهامون که تو مشهد زندگی میکنه عروسش فوت کرده هنوز خیلی جوون بود و اینطوری که داداشم ازشون شنیده بود در اثر سرماخوردگی اینجوری شده!!!تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com تب کرده و شروع به سرفه زدن کرده و بعد از ۵ روز فوت کرده یعنی آنفولانزا خوکی گرفته به نظر شما؟!!! فعلاً آزمایشاتشو فرستادن تهران تا ببینن علتش چی بوده؟! ولی خیلی ناراحت کننده بود شنیدن این خبر فکر میکنم ۲ یا ۳ تا بچه هم داشت، خیلی خانم خوبی بود، بعضی چیزها اصلاً باور کردنی نیست!!! تورو خدا مواظب سلامتی خودتون و بچه هاتون باشید مثل اینکه واقعاً آنفولانزا موضوعش خیلی جدی شده!!!خدا بهمون رحم کنه.

اگه دوست داشتین ادامه مطلبم سر بزنید در مورد هفته ۱۱ حاملگی نوشتم.

  


ادامه مطلب
+ تاريخ شنبه نهم آبان 1388ساعت نويسنده بلفــــــــی |